تبليغاتX
پردیس

پردیس

پردیس

دلم گرفته ...چیکار کنم؟ها؟ پردیس چرا عشق با من اینکارو میکنه؟پردیس خیلی از حرفا هست که میترسم بزنم،حرف خاصی نیست اما چون از گذشته ست میترسم ناراحت بشی

پردیس انگار داره گذشته ام تکرار میشه...میترسم....خیلی میترسم....خیلی پردیس...نمی خوام گذشته باز اتفاق بیفته

هر چی از ترسام بگم بازم نمیفهمی ، از عشق میترسم، خیلی هم میترسم، شاید فکر ترسم الکیه...بیخوده..اما نیست...پردیس وقتی میگی واسه همیشه بمون، تنم میلرزه.

پردیس اخرین مطلبی که واسه خداحافظی داده بود...عنوانش این بود: دیگه برنگرد! اینو یه غریبه نگفته بود...کسی گفته بود که یه زمانی میگفت دوسم داره میگفت کنارم بمون. کنارش موندم...وقتی رفت دانشگاهمثله تو که الان میخوای بری....اونجا کلی دوست پیدا کرد...کلی فهمیده تر شد یه روز بهم گفت ساید وقتشه این رابطه که انگار بچه گانشت، تموم بشه...  نمی خوام گذشته رو  تعریف کنم اما ببین..این گذشته ی منه...من فهمیدم همه چی دوست  داشتن نیست...فهمیدم گاهی احساسات فوران میکنن....می جوشن اما دائم نمیمونن...عقل نمی ذاره که بمونن واسه همین همشه زوده واسه قضاوت...اونم از رو احساسات

تورو دوست دارم...تو نازی...اخلاقت...رفتارت واسم دوست داشتنی تره از ....

دوست داشتن پر از درد و رنجه، حتما خودت فهمیدی...نمی خوام اذیت شی...نمی خوام نا ارام باشی...پس تورو خدا آروم باش...مواظب احساساتت باش...مواظب قلبت  نذاز احساسات خیلی جولان بدم...الان وقتش نیس لااقل، الان که کنکور داری

دوست دارم خیلی زیاد...خیلی حرف دارم اما موندن واسه بعد

پردیسم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط دوست پردیس  | 

midune doosesh daram?

kheily ziad?
kash beri aln wweblog

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط پردیس  | 

tabha muneste bahat ghahre alaki ahhhhhhhh che ghad bade , yani inaro mikhuni beduni ke man bet begam>????? key mikhuni ye mah dige?1 sal dige?

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط پردیس  | 

     adam che gad hers mikhore on bebinash zahre maram bet nage herssssssssssssssssssss

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط پردیس  | 

من باید چی کار می کردم؟

man mikham harf bezanam age harf nazanam khafe misham.ahh nemikham geryeh konam khoday khodet ghezavat kon.ey khoda un ke midune mna faghatbahash harf mezanam man faghat ba un harf mizanm kam dishab bahash harf zadam,taze khali shode budam ama alan hamchenan ghose mikhordam.akheman hamunjri dashtam bahash harf mizadam bad goft man beram goftam boro by ama man nemikhastam off sham foftam miam bebinam un id xhe khabre.raftam room amine amagham bood inv am bood,bad didam frozensoal has entered,eeee to ke gofti miram? manam fekr kardam chert goftanaye nab azyatesh karde inv shode.man beehsh hagh midadam.ama goft delesh ang shode o mikhaste bem sms bede.alanam on shod.akhe mahmoud age to hamin ghasdo dashte chera az khodet narahati chera migi pv nade,chera saret dard migire,khodaya khodet miduni man kheilyyyy khastma aroom basham o aroomesh konam,cheranafahmid indafe????yani in matlabo mikhune?
kash nakhune

khodayyyyyyyyyyyaaaaaaaaa

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط پردیس  | 

چه قدر خوبه وقتی گریه می می کنی صدات نباید در بیاد مجبوری انگشت بذاری لای دندونات و فشار بدی.چه قدر سخته وقتی صدای کسی و میشنوی که دیگه نیست. چا قدر امشب عجیبه که من مه دستم رو کاغذ خیلی وقت بود نرفته بود رفتتتتتتتتت.       چه قدر بدخ که شونه ای نیست که سرتو روش بذاری.شونه س خالی تو این دنیا زیاده اما کو اون شونه که عمیقا تو رو بفهمه؟
حالا که نیست مجبورم سرمو بذارم به دیوار.یه دیوار سرد.گریه می کنی اما نمی شنوه بهش مشت می زنی اما دردش نمی گیره.فقط گوش می ده.البته به نظر اون قدر هم بد نمیاد چون مطمئنی اگر خراب شه دیگه واسش قصه نمی خوری.آدم نیست که اگر بره اتیشی که روش هستی و داغ تر کنه .همیشه حرفام تکراری بوده مجبور نیستی همشونو بخونی .من...........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط پردیس  | 

Dafe 2vome ke daram minevisam neveshteham pak shodan!shayad midunestan ke nemikhunishun,ama mage mishe to nakhuni,chera baram neminevic,chera man minevicm?chera entezar daram ke to benevic?
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط پردیس  | 

سلام.دارم با خودم فکر می کنم . که تو چه قدر خوبی و من نمی فهمم.تو با اینکه تو دلت هزاران غصه هست همچنان به حرفای من اهمیت می دی خوب این خیلی برام ارزش داره .اگه من جای تو بودم همین کارا رو می کردم؟ نمی دونم                                                                                                      شب ها وقتی می خوابم با خودم فکر می کنم کلی با هات حرف می زنم اما خیلی هاش نوشته نمیشن   

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط پردیس  | 

تو را دوست مي دارم

تو را به جاي همه زناني كه نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بي كران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي كه آب مي شود، براي خاطر نخستين گل
براي خاطر جانوران پاكي كه آدمي نمي رماندشان
تورا براي خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه زناني كه دوست نمي دارم دوست مي دارم.

جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود خويشتن را بس اندك مي بينم.

بي تو جز گستره يي بي كرانه نمي بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آينه‌ي خويش گذشتن نتوانستم
مي بايست تا زنده‌گي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مي برند.

تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانه‌گي ات كه از آن من نيست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها كه به جز وهمي نيست دوست مي دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني كه بازش نمي دارند
تو مي پنداري كه شكي، حال آنكه به جز دليل نيستي
تو همان آفتاب بزرگي كه در سر من بالا مي رود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.

پل الووار، ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط دوست پردیس  | 

برای دوست عزیزم

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم

تو چيستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق، سرگشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپيد؟

تو را کدام خدا؟

تو را از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسيم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن شيرين نگاه، آه!

مدام پيش نگاهی، مدام پيش نگاه!

کدام نشإه دويده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بينند

به رقص می آيند

سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زيستن با تو

مرا همين بگذارند يک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شير بگير!

به من بگو که برو در دهان شير بمير!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟

تو را به هر چه تو گويی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

که صبر ، راه درازی به مرگ پيوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دور دست اميدی و پای من خسته است

همه ی وجودم تو مهر است و جان محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط پردیس  |